تبليغاتX
دست نوشته ها


دست نوشته ها

اهل تهرانم،روزگارم بد نیست.تکه نانی دارم،خورده هوشی،سرسوزن ذوقی

این روزها زلزله ای آمده است...خبر نداری؟

در دلم...آشوبی به راه است...تلفات جانی ندارد...تنها ساکنش تو بودی که آن هم گذاشتی و رفتی...

اما خسارت مالی...چرا تا دلت بخواهد...شهر دلم داغون است...همه به کمکش شتافته اند...اما هیچکس نمیداند این شهر دیگر ویرانه ای بیش نیست...

پس لرزه های این زلزله بند بند وجودم را میلرزاند...همه فکر میکنند سرما خورده ام...آخر نیست که هم چشمانم قرمزاست و هم آب بینی ام به راه...هر که دستانم را میگیرد میگوید ووووی چقدر سردی...همه میگویند خودت را بپوشان...نمیدانند بی تو من همیشه سرد و بی روح خواهم بود...

دنیای این روزهای من...رو به ویرانی است...منتظر معجزه است...تا کی میخواهی طولش بدهی؟


همـــــــــــه تازگـــیا زدن تو کار عــــــــــــشق و عاشقی...این وسط ســـر ما بــی کلاه مونـــده آیــــــــــــــــا؟



پی نوشت:به وبلاگ دوستی سر زدم بسته بود...چراااااااااا؟!!

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 16:34 توسط مگی| |

یه زمانایی بود حوصله زیاد داشتم...تمام چیزایی که تو ذهنم بودو مینوشتم...چه اینجا چه رو کاغذ...اما دنیا محل گذره...دنیا عوض میشه,آدما هم عوض میشن...منم عوض شدم...اون حوصله قدیمو ندارم...نمیدونم شاید دلیلش اتفاقاتیه که این 2-3 سال واسم افتاده و مثله آتشی بر خرمن روحمو سوزونده...سرمم شلوغه...امتحان نهایی نزدیکه و فرصت بهبود حال و هوامو ندارم...به هرحال...سرتونو درد نیارم...
فقط خواستم بگم من هنوز هستم و هنوز ادامه میدم...

+نمیدونم کیا یادشونه...سال پیش گفتم یه دوستی دارم بیماره و تو بیمارستانه...این دوست الآن 2 هفتس از بین ما رفته...ازتون میخوام برای آرامش روحش دعا کنین

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 16:32 توسط مگی| |

امروز میخوام از یه در دیگه بنویسم...واسه یه نفر بنویسم...اون دیگه نیس...و منم خیلی دلتنگشم...کاش بود...این روزا رو دوس داش.این حالو هوارو...دلمم تنگ شده...واسه وقتایی که بود...اون موقع لااقل به احترامش همه دور هم بودیم...با هم مهربونتر بودیم...ولی الآن،سهم ما از اون،یه سنگ سرده...و یه وجب خاک...نمیدونم اونم حس و حال این روزا رو حس میکنه یا نه...میخوام بش بگم من سنگ مزارتو نمیخوام...من اون دستان پر مهرو تون نگاه گرم و اون صدای گیرا و اون آغوش بازتو میخوام...
یادت باشه...این سومین عیدیه که نیستی...

برای عزیزترینم که الآن نیس...


دیگه حس و حال وب هم پریده...بلا تکلیفم...بمونم اینجا...یا برم؟


عید همه دوستای خوبم مبارک...خصوصا اونایی که همیشه سر میزنن

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 19:8 توسط مگی| |

کشف رابطه ی بین علم و ثروت با استفاده از ریاضیات!!


از قديم گفته اند وقت طلاست، بنابر این: زمان = پول


همين طور بنابر فرموده ی حضرت فردوسی توانا بود هرکه دانا بود، بنابر این: توان = علم


از طرف دیگر بنابر قوانین فیزیکی، توان عبارت است از کار تقسیم بر زمان، یعنی: زمان / کار = توان


با جاي گذاري دو معادله ی اول در معادله ی سوم خواهیم داشت: پول / کار = علم

یعنی: پول و علم نسبت معکوس با یکدیگر دارند و


هرچه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بيشتر است!


همچنین بنابر رابطه ی بالا، علم و کار با یکدیگر، نسبت مستقیم دارند، پس یک رابطه ی بسیار عمیق دیگر:


هر چه پول بیشتری داشته باشی، سوادت کمتر است و نیاز به کار کمتری داری!!


رابطه ی بسیار بسیار عمیق تر دیگر این که چون علم / کار = پول، بنابر این اگر علمت به صفر میل کند، پولت به بی نهایت میل می کند، پس:


اگر بی سواد باشی، مقدار پولت به فلک می کشد!!!

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 13:11 توسط مگی| |

یکی از سالم ترین تفریحای من اینه که قبل پخش برگه تو سالن امتحان از همکلاسیم یه سوالی رو بپرسم که اصن تو کتاب نبوده، اونم با خودش فک کنه...استرسش بره بالا... :))



خسیسه تو اتوبوس کیسه استفراغشو سوراخ سوراخ میکنه و از شیشه میگیره بیرون.مسافرا اعتراض میکنن که بابا بندازش دور :-&
میگه : میخوام برنجاشو ببرم برا مرغام !! :)
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 15:56 توسط مگی| |


Design By : Night Skin